پایگاه شخصی دکتر محمد حسن قدیری ابیانه

دکترای علوم استراتژیک با گرایش مدیریت استراتژیک، معمار پایه یک و عضو نظام مهندسی، مدیر انجمن نخبگان جهان اسلام، سفیرسابق در مکزیک و استرالیا

پایگاه شخصی دکتر محمد حسن قدیری ابیانه

دکترای علوم استراتژیک با گرایش مدیریت استراتژیک، معمار پایه یک و عضو نظام مهندسی، مدیر انجمن نخبگان جهان اسلام، سفیرسابق در مکزیک و استرالیا

اطلاعیه : جهت عضویت و مطالعه مطالب، به آدرس ghadiri1404@ در تلگرام، بپیوندید
محمد حسین قدیری ابیانه
فیلم معرفی قدیری ابیانه در کادر زیر:
Loading
پیوندها
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی
محمد حسین قدیری ابیانه
آخرین نظرات

پنجشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۱:۵۵ ق.ظ

۵

چگونه دیپلمات شدم! (وقتی در 25 سالگی احساس تکلیف کردم!)

پنجشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۱:۵۵ ق.ظ

وقتی به تنهایی سفارت شاهنشاهی ایران در ابتالیا  را فتح کردم

در نوفل لوشاتو، زیر درخت سیب!

  گرچه خیلی دلم می‏خواست در نوفل لوشاتو در کنار حضرت امام (ره) و با بودن در کنار آن حضرت، از لذّت دیدار ایشان در زیر درخت سیب بهره‏مند شوم، لیکن احساس می‏کردم، در آن شرایط در ایتالیا می‏توانم بیشتر به اسلام و انقلاب اسلامی خدمت کرده و در خدمت آرمان‏های حضرت امام(ره)باشم.

تصمیم سختی بود. تصمیم بین میل باطنی از یک طرف و احساس وظیفه از سوی دیگر. در نهایت بر میل باطنی خویش غلبه کردم و با این اعتقاد که ترک حضرت امام (ره) نیز یک نوع فداکاری در راه اسلام است نوفل لوشاتو را به قصد ایتالیا ترک نمودم.

گرچه محل تحصیلم شهر فلورانس بود، لیکن چند سالی می‏شد که توانسته بودم در رم چند نفر از دانشجویان مسلمان را شناخته و هسته یک انجمن اسلامی را پایه ریزی کنم. دیگر لازم نبود مثل گذشته، وقتی برای تماس با احزاب و روزنامه‌ها که از فلورانس به رم می‏آمدم، شب را در اطاق انتظار مسافرین در ایستگاه قطار یا روی صندلی پارک‏ها بخوابم یا شب را درون کیوسک تلفن چمباتمه بزنم. همیشه تلاش می‏کردم که سفر چهار ساعته فلورانس تا رم را در قطار باشم تا شب را بتوانم در قطار بخوابم. به همین دلیل معمولاً ساعت 2 صبح از فلورانس راه می‏افتادم تا 6 صبح در رم باشم. علت این بود که به عنوان دانشجو، امکان کرایه اطاق در مهمان‌سراهای رم را نداشتم. از زمانی که دوستانی در رم یافته بودم شب را مزاحم و مهمان آنها بودم و همچون سال‌های 1353 تا 1356 شب‌ها سرگردان رم نبودم و لذا می‏توانستم روزهای بیشتری را در پایتخت سیاسی و مطبوعاتی ایتالیا به سر برم. انجمن اسلامی در شهرهای دیگر نظیر پروجا و تورینو، نسبت به شهر رم از تعداد اعضای بیشتری برخوردار بود و در این اواخر مجموع نیروهای انجمن‏های اسلامی از هر یک از تشکل‏های دیگر ایرانی قوی‏تر شده بودند. خلاصه در رم بودم و با سایر اعضای انجمن اسلامی در سراسر ایتالیا مرتباً تماس داشتم، تا شاید بتوانم برنامه تصرف سفارت شاهنشاهی در رم و واتیکان و کنسولگری را که هر سه در شهر رم بودند تدارک دیده و به مرحله اجرا در آوریم. تعدادمان در رم کفایت نمی‏کرد و برای این کار دانشجویان مسلمان باید از سراسر ایتالیا به رم می‏آمدند و چون جای مناسب برای اقامت نداشتیم ، باید برنامه به نحوی تدارک می‏شد که از زمان ورود آنان به رم تا زمان اشغال سفارت فاصله زیادی نباشد ، ضمن اینکه، قبلاً چند بار دانشجویان با گرایش‏های دیگر، تلاش کرده بودند سفارت را به اشغال خود در آورند. لذا، تدابیر شد امنیتی برای پیشگیری از اشغال مجدد سفارت اتخاذ شده بود. ورودی سفارت به نحوی بود که ابتدا، درب نرده‏ای فلزی باز می‏شد، در حالی که سه متر آنطرف‌تر درب فلزی نرده‏ای دیگری بسته بود. پس از ورود مراجعین به این قسمت، ابتدا درب اولی بسته می‏شد، آنگاه درب دوم باز می‌گشت و اگر ناگهان تعداد زیادی از افراد  و مراجعین یا مهاجمین را بین دو در محبوس کنند. اشغال سفارت از طریق تهاجم خیلی مشکل به نظر می‏رسید و در صورتی که موفق به ورود به محوطه اصلی سفارت نمی‏شدیم، ظرف چند دقیقه توسط پلیس محل دستگیر می‏شدیم و به همین لحاظ هم باید کاری می‏کردیم که در همین چند دقیقه، عکاسان و فیلم‌برداران و خبرنگاران در محل سفارت حاضر شوند، تا لااقل این موضوع انعکاس رسانه‏ای نیز داشته باشد و اگر به مطبوعات از قبل اطلاع می‏دادیم، آنها به پلیس موضوع را گزارش می‏کردند و در نتیجه سفارت نیز اطلاع می‏یافت و در این صورت اصل برنامه عقیم می‏ماند. در تدارک برنامه اشغال سفارت بودیم که اطلاع یافتیم حضرت امام (ره) عازم تهران شده‏اند. احساس عجیبی به من دست داده بود. هم خیلی امیدوار و هم خیلی نگران بودم. نگرانی آن را داشتم که جان حضرت امام (ره) به خطر بیفتد، خلاصه تا پیروزی انقلاب و در طول دهه مبارکه فجر یک لحظه آرام نداشتم، سایر اعضای انجمن اسلامی نیز همین احساس را داشتند و هر کس هر کجا بود، تمام وقت را صرف حمایت از انقلاب اسلامی می‌کرد. هر لحظه به فکر این بودم که تکلیف من در این لحظه چیست؟ احساس می‏کردم که اگر اتفاقی برای حضرت امام(ره) می‏افتاد و من در انجام وظیفه و تکلیف خود، حتی یک لحظه غفلت می‏کردم، هرگز نمی‏توانستم خودم را ببخشم. حتی یک لحظه غفلت از پشتیبانی نهضت اسلامی در رساندن پیام مظلومیت مرد.م عزیز، نابخشودنی بود، لذا جز به ادای تکلیف نمی‌اندیشیدم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود، اینکه مرا دستگیر و زندانی و یا از ایتالیا اخراج کنند. اینکه نتوانم تحصیلاتم را که در مقطع دکترای معماری که در مرحله انتخاب رساله دکترا بود به اتمام برسانم اهمیت خود را از دست داده بود. خلاصه خود را برای همه چیز و هر حادثه‌ای مهیا کرده بودم. انقلاب اسلامی ایران در اوج خود بود. مگر می‏شد مردم عزیزمان در خون خود بغلتند و من در فکر خودم باشم. مگر می‏شد، رهبر، مرجع و مقتدایم در معرض خطر باشد و من لحظه‏ای آرام داشته باشم. و  مگر می‏شد از انجام تکلیف غفلت کرد و شاید یک عمر از این غفلت و کوتاهی پشیمان بود

16 بهمن 1357 در رم وقتی شنیدم که حضرت امام (ره) مهندس بازرگان را به عنوان نخست وزیر موقت منصوب فرمودند، بلافاصله به این اندیشه فرو رفتم که در این لحظه تاریخی تکلیف من چیست؟ و چه باید بکنم؟ آیا بلافاصله همه دانشجویان مسلمان را برای اشغال سفارت فرا بخوانم؟! یا راه دیگری باید رفت!؟ تصمیم گرفتم از انجمن اسلامی هر شهری بخواهم سریعاً یک نفر را به عنوان رابط و هماهنگ کننده به رم بفرستند و خودم نیز بلافاصله به سفارت شاهنشاهی مراجعه کرده و خود را نماینده دولت موقت معرفی کنم و بخواهم که سفارت را تحویل من دهند، به عنوان بنیان‌گذار اولین انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در ایتالیا و عضو اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا و به عنوان پیرو حضرت امام (ره)، خود و سایر اعضای انجمن اسلامی را نماینده طبیعی و واقعی انقلاب اسلامی می‏دانستیم و واقعاً هم چنین بودیم. به یکی از معدود اعضاء انجمن اسلامی در رم زنگ زدم و با او در نزدیکی سفارت قرار ملاقات فوری گذاشتم و عازم آنجا شدم. به او گفتم من به سفارت می‏روم و خود را نماینده دولت موقت معرفی می‏کنم و از آنها می‏خواهم که سفارت را تحویل من دهند. او گفت: اگر به درون سفارت بروی، معلوم نیست چه بلایی بر سرت آورند. گفتم، به خدا توکل می‏کنم، احساس می‌کنم تکلیف امروز من این است که اینکار را بکنم. گفت: نمی‏خواهی با دیگر اعضای انجمن‌های اسلامی در شهرهای دیگر مشورت کنی؟ گفتم: فرصت اینکار نیست، از او خواستم در آن‌سوی خیابان، مقابل سفارت مستقر شود و از دور مراقب باشد. اگر من داخل سفارت رفتم و باز نگشتم، هر کاری لازم باشد انجام ‏دهد. قرار شد او سوار اتوبوس شده و در ایستگاه اتوبوس مقابل سفارت پیاده شود و از آنجا اوضاع را تحت نظر داشته باشد. من هم مستقیماً عازم سفارت شدم و زنگ در سفارت را به صدا در آوردم، دربان ایتالیایی سفارت از پشت میکروفن به زبان ایتالیایی گفت: بله بفرمایید.

گفتم: قدیری هستم و با سفیر کار دارم.

 گفت: وقت ملاقات دارید؟

 گفتم: نه.

 گفت: قدری صبر کنید.

 پس از چند لحظه پرسید چه کسی هستید و چکار دارید؟ معلوم بود که موضوع را به مقامات سفارت منتقل کرده است و از او خواسته‏اند که این سؤال را از من بپرسد.  گفتم: قدیری هستم، نماینده دولت موقت انقلاب اسلامی ایران و آمده‏ام سفارت را تحویل گرفته و اداره کنم. پیغام را به سفیر برسانید و در را سریعاً باز کنید !

 از سخنان قاطع و اظهاراتم تعجب کرده بود. نمی‏دانست چه بگوید. چاره‏ای نداشت جز اینکه اظهاراتم را منتقل کند. پس از چند دقیقه دو باره از پشت میکروفن گفت: که جناب سفیر تشریف ندارند.

  گفتم: پس به نفر دوم بگویید که می‏خواهم او را ببینم و سفارت را تحویل بگیرم !

مانده بود چه کند! چند دقیقه‏ای گذشت. با ترس و لرز پشت در نردهای سفارت آمد و نگاهی به من و دور و بر انداخت و سپس به اطاق خود رفت و در را محکم از پشت بست و قفل و چفت نمود و سپس از پشت میکروفن گفت: نفر دوم سفارت هم تشریف ندارند !

گفتم: می‏خواهم با هر کس که هست ملاقات کنم. آخر باید سفارت را هر چه زودتر تحویل من دهند .

گفت: صبر کنید، چند دقیقه‏ای گذشت و این بار گفت که: آقا، هیچ‌کس در سفارت نیست!

  گفتم: خیلی خوب، پیغام مرا به آنها برسان و بگو قدیری، نماینده دولت موقت انقلاب آمده بود سفارت را تحویل بگیرد.   بگو سفارت را آماده کنند. من بزودی مجدداً مراجعه خواهم کرد.

 با آن دربان خداحافظی کردم و از خیابان عبور نمودم و به دنبال دوستم که قرار بود اوضاع را زیر نظر بگیرد گشتم، ولی او را نیافتم.

 ناگهان دیدم یک ماشین پلیس به سرعت به سفارت نزدیک شد و با یک مانور سریع دور زد و در مقابل من ایستاد. خیلی خونسرد بودم. آنها سریعاً پیاده شدند و جلوی من ایستادند: دستشان روی اسلحه‌شان که به کمرشان بود قرار داشت. یکی از آنها پرسید: آیا شما به سفارت مراجعه کرده بودید؟!

 گفتم: بله

 گفت: چکار داشتید؟

 گفتم: من نماینده دولت موقت انقلاب اسلامی هستم و آمده‏ام سفارت را از آنها تحویل بگیرم. آنها باید سفارت را تحویل من دهند.

 با تعجب به من که جوانی بودم که تازه وارد 26 سالگی می‏شدم نگاه کردند و کارت شناسایی مرا خواستند. بدنم را نیز گشتند و طبیعتاً اسلحه‏ای پیدا نکردند. کارت دانشجویی خود را به آنها نشان دادم. شروع کردند آن را با بی سیم برای مرکز پلیس هجی کردن و منتظر پاسخ آنها ماندند. در این فاصله برای آنها از انقلاب اسلامی و حضرت امام(ره) و مبارزات مردم و جنایات شاه صحبت کردم و شاه را با موسولینی و رژیم شاه را با فاشیست‏ها مقایسه نمودم. یک ربع ساعت گذشت. دربان سفارت از لای نرده‏های سفارت ما را نگاه می‏کرد بالاخره بی سیم پلیس به صدا در آمد. آنها کارت دانشجویی مرا پس دادند و گفتند: آزادی.

 تشکر کردم و تأکید کردم که انقلاب اسلامی بزودی به پیروزی خواهد رسید و شما می‏توانید مطمئن باشید که روابط ایران و ایتالیا گسترش خواهد یافت. با آنها خداحافظی کردم. دیر وقت با همان دوستم که قرار بود بیرون مراقبت اوضاع باشد تماس گرفتم. خلاصه فهمیدم که در یک ایستگاه دیگر پیاده شده بود، قدری نگران شده بود که اقدام من کاری دست او هم بدهد. به روی خود نیاوردم.

شکاف در سفارت شاهنشاهی

اقدام من در روز 16 بهمن 1357 در رفتن به سفارت و معرفی خود به عنوان نماینده دولت موقّت و تأکید مبنی بر اینکه باید سفارت را تحویل من دهند، تأثیر خود را گذاشته و خبر این اقدام من در بین کارکنان سفارت پیچیده بود. آنها نمی‏دانستند که من بدون هماهنگی با تهران چنین چیزی را مطرح کرده‌ام و تصّور نمی‏کردند که به تنهایی به سفارت مراجعه کرده باشم. شاید به همین دلیل نیز مرا به سفارت راه ندادند وگرنه ممکن بود راه دهند و بلایی به سرم آورند. فردای آن روز، همان دوستم، ظهر به رستوران دانشجویی رفته بود، صحنه‏ای را مشاهده کرد که شب آن را برایم تعریف کرد. او گفت: یک نفر ساواکی سفارت به رستوران دانشجویی آمده بود و خطاب به دانشجویان که غالباً نیز کنفدراسیونی (کمونیست) بودند می‏گفت: من با شما در مبارزه با رژیم شاه اعلام همبستگی می‏کنم. دانشجویان نیز او را هو کرده بودند و او ناچار شده بود رستوران را ترک کند. دوستم با خنده می‏گفت: آن فرد ساواکی حسابی جا خورده بود و نمی‏دانست چه کند؟ گفتم: موقعیت خیلی خوبی است. او را هر طور شده پیدا کن و با او قرار ملاقات بگذار و بگو که نماینده دولت موقت می‏خواهد شما را ببیند. هر جا قرار گذاشتی من حاضر به ملاقات هستم.

 فردای آن روز، دوستم، مجدداً به رستوران دانشجویی رفته و این فرد را دیده بود که مورد تمسخر دانشجویان قرار گرفته است. با او قرار ملاقات گذاشت، ملاقات، عصر همان روز در یک قهوه خانه در خیابان معروف وِنتو در رم انجام گرفت. آن فرد که دانشجویان او را ساواکی خطاب می‏کردند، همراه با یک همکار دیگرش به ملاقات آمد. هر دو را در آغوش گرفتم و دیده بوسی کردم و به آنها بابت تصمیمشان در پیوستن به مردم و همراهی با انقلاب اسلامی تبریک گفتم. خیلی از برخورد من با خود متعجب شده بودند و شاید آن‌را با برخورد کمونیست‏ها مقایسه می‏کردند. گفتم که ما می‏خواهیم همه در خدمت مردم باشند و هر کس با انقلاب اسلامی و مردم باشد از او استقبال می‏کنیم، در ملاقاتمان معلوم شد که آنها ساواکی نبودند بلکه کارمندان رمز سفارت بودند که مسئولیت ارتباط رمز و کشف سفارت با وزارت امور خارجه را بر عهده داشتند. با توجه به هدفم در اشغال سفارت، سعی کردم اطلاعاتی در مورد سفارت بگیرم. می‏گفتند، وضع سفارت به هم ریخته است. سفیر دیگر به سفارت نمی‏آید و نفر دوم سفارت، پرویز زاهدی، پسر عموی اردشیر زاهدی معروف، عملاً سفارت را اداره می‏کند. معلوم شد اقدام من در مراجعه به سفارت به عنوان نماینده دولت موقت و تأکید بر ضرورت تحویل گرفتن سفارت اثر خود را داشته است و خود آنها به دنبال این تماس و با مشاهده مبارزات مردم، تصمیم گرفته‌اند به مردم بپیوندند. یکی از آنها تعارف کرد برای صرف چای به منزلش برویم. من هم فوراً پذیرفتم و با هم به منزلش رفتیم، برای من که در یک اطاق ساده زندگی دانشجویی را می‏گذراندم، خانه‏اش خیلی شیک و مجلل جلوه کرد و عکس مصدق را روی کتابخانه گذاشته بود و خیلی به او اظهار علاقه و ارادت می‏نمود. معلوم بود که از موضع حضرت امام (ره) و نهضت اسلامی نسبت به مصدق اطلاعی نداشت و در حقیقت سعی می‏کرد. نظر مرا به خود جلب کند! من هم ضمن تشریح انقلاب اسلامی، چیزی را به رویش نیاوردم. از او و همکارش خواستم، خودشان را برای همکاری در سفارت جمهوری اسلامی ایران آماده کنند. برای آنها پیشنهاد خیلی خوشایندی بود. خداحافظی کردم و به دنبال کارهای دیگر رفتم. امیدم برای موفقیت در اشغال سفارت بیشتر شده بود، پیغام دادم که همه دانشجویان در سرتاسر ایتالیا آماده حرکت به سمت رم باشند و باید همه چیز را با خود بیاورند. خودشان باید همه چیز را برای خود تدارک می‏دیدند و هزینه‏های آن را شخصاً تقبل می‏کردند. همه باید خود را برای مورد ضرب و شتم قرار گرفتن و زندانی شدن آماده می‏نمودند. برای حمایت از انقلاب اسلامی، هر نوع فداکاری لازم بود. اعضای انجمن‏های اسلامی، هر یک در شهر خود به شدت مشغول فعالیت بودند. 24 تا 26 بهمن ماه، زمان مناسب برای اشغال سفارت به نظر می‏رسید، ما هم چند روزی را برای تدارک لازم برای فراهم آوردن امکان انعکاس گسترده‏تر عملیات اشغال سفارت در اختیار داشتیم.

روز 22 بهمن، سوار بر اتوبوس عازم جلسه‏ای بودم، بنا داشتم به انجمن‏ها پیغام دهم که به رم عزیمت کنند. یک ایرانی در کوچه بالا پایین می‌پرید و فریاد می‌زد که رادیو آزاد شد. فوراً از اتوبوس پیاده شدم و از او جزئیات را خواستم. گفت: رادیو ایران را گوش می‏دادم که ناگهان رادیو اعلام کرد که رادیو به دست انقلابیون افتاده است و درگیری‌ها به شدت ادامه دارد و گوینده مرتباً از مجاهدین خلق و فدائیان خلق می‏خواست که در دفاع از رادیو و تلویزیون به کمک بشتابند، تعجب کردم، فدائیان خلق که هیچ نقشی در انقلاب نداشتند و با اینکه سازمانی چریکی محسوب می‏شدند نیروی چندانی نداشتند تا کاری از آنها بر آید. مجاهدین خلق هم که توسط عناصر مرتد آن تار و مار شده بود و این نیروها با همکاری ساواک عناصر مؤمن را از بین برده بودند و از این دو سازمان کاری بر نمی‏آمد. ضمن اینکه هر دو سازمان با انقلاب اسلامی در عمل سر ناسازگاری داشتند. در حقیقت این مردم مؤمن و مسلمان ایران بودند که به رهبری حضرت امام (ره) انقلاب را تا به این مرحله رسانده و نیروی اصلی انقلاب را تشکیل می‏دادند. حدس زدم که این اظهارات ناهماهنگ باید مربوط به نظر شخصی مجری باشد که بعداً هم معلوم شد که همین‌طور بوده است.

به فکر فرو رفتم. این سؤال برایم مطرح بود که الآن چه کاری باید کرد و تکلیف من در این لحظه چیست؟ تصمیم خود را گرفتم. سریعاً به سفارت می‏رویم و اداره سفارت را به هر نحو شده به دست می‏گیریم. تماس با اعضای انجمن اسلامی ممکن نبود. هر کس مشغول کاری بود و طبیعتاً هنوز به منزل بر نگشته بودند. تصمیم گرفتم به تنهایی به سفارت بروم و همچون سه روز قبل خود را نماینده دولت موقت معرفی کرده بخواهم اداره سفارت را به من بسپارند. به طرف سفارت به راه افتادم.

وقتی شنیدم که رادیو ایران آزاد شده است و درگیری‏ها در اطراف آن به شدت ادامه دارد، دیگر فرصت را برای عزیمت دانشجویان مسلمان از سراسر ایتالیا به رم برای اشغال سفارت کافی ندانستم و احساس کردم باید بلافاصله به سفارت بروم و با معرفی خود به عنوان نماینده دولت موقت اداره سفارت را بعهده بگیرم و هر خطری را در این راه استقبال کنم. خون من که رنگین‏تر از خون مردم مسلمان و مؤمن کشورمان نیست که این روزها با شعار الله و اکبر به فرمان رهبر و مولایشان به مقابله با دژخیم‏ترین و سفاک‏ترین رژیم زمانه و حامیان جهانی آن پرداخته‌اند.

به طرف سفارت به راه افتادم و در راه به آنچه باید کرد می‏اندیشیدم. نزدیک سفارت از اتوبوس پیاده شدم و یک بار به منزل محل تجمع دوستان انجمن اسلامی زنگ زدم. یکی از دوستان انجمن اسلامی شهر فلورانس بنام محمد جلالی که برادرش در شهر رم فرش فروشی داشت، آپارتمانی را در اختیار ما گذاشته بود. او که نقاش و خطاط ماهری هم بود به منزل برگشته بود. از او خواستم که عکس حضرت امام(ره) را روی پارچه بزرگی بکشد تا موقع اشغال و در حقیقت آزاد سازی سفارت روی درب ورودی بر سردر سفارت نصب شود. قرار شد متنی هم تحت عنوان سفارت جمهوری اسلامی ایران در ایتالیا به فارسی و ایتالیایی نوشته شود تا بتوان آن را روی تابلو سفارت شاهنشاهی نصب کرد. او به سرعت این کارها را انجام داد. محمد جلالی اکنون استاد رشته معماری دانشگاه شهید بهشتی تهران است. تلفن بعدی به همان مأمور رمز بود. به او گفتم که من عازم سفارت هستم و از او خواستم سریعاً خود را برساند. هوا تاریک شده بود و نم نم باران می‏بارید. زیر باران خود را به سفارت رساندم، این دفعه یک ایرانی ارمنی با نام مستعار آرام که منزلش در سفارت بود به دم در آمد و از پشت میله‏های درب دوم سفارت با من صحبت کرد. به او گفتم: من قدیری، نماینده دولت موقت انقلاب اسلامی هستم و آمده‏ام سفارت را تحویل بگیرم.

گفت: آقا من اینجا هیچ کاره هستم. من نگهبان سفارت هستم و هیچ مسئولی هم در سفارت نیست و شما لطفاً فردا مراجعه بفرمایید.

 گفتم: الآن من مسئول سفارت هستم و شما باید به دستورات من عمل کرده و آن را اجرا کنید. مگر نشنیدی که رادیو هم آزاد شده است.

 گفت: شنیدم، ولی من چنین اختیاری ندارم و ضمناً کلیدهای ساختمان سفارت نیز در اختیار من نیست. منزل من در گوشه ای از حیاط سفارت است.

 گفتم: چه کسی اختیار سفارت را دارد؟

 گفت، کار دار سفارت آقای پرویز زاهدی که اکنون در اقامتگاه (رزیدانس) است و در سفارت نیست. سفارت تعطیل است و هیچ‌کس جز من و خانواده‏ام در سفارت حضور ندارد.

گفتم: خیلی خوب: می‏آیم توی سفارت و به او تلفن می‏زنم تا بیاید سفارت را تحویل من دهد. گفت: لطفاً از بیرون زنگ بزنید.

 گفتم: نه، می‏خواهم از داخل سفارت زنگ بزنم.

گفت: من اجازه ندارم شما را و هیچ‌کس دیگر را به سفارت راه دهم.

 قدری خود را ناراحت نشان دادم و با قاطعیت گفتم: مثل اینکه شما نمی‌خواهی در سفارت، به کارت ادامه دهی، اگر در را باز نکنی از حالا به فکر ترک سفارت باش و یادت باشد که همکاری نکردی.

قدری جا خود و به فکر فرو رفت. در این لحظه مأمور رمز سفارت که روز قبل با ما اعلام همبستگی کرده بود به سفارت رسید و او هم از آن دربان خواست که در را باز کند و گفت که دیگر اوضاع فرق کرده و رژیم شاه تمام شده است. از امروز آقای قدیری رئیس سفارت است. کاری نکن که نتوانی به همکاری با سفارت ادامه دهی.

او قدری سست شد و گفت: پس لطفاً بعد از اینکه تلفن زدید، سفارت را ترک کنید.

گفتم: نمی‏گذارم برای شما مشکلی پیش بیاید.

وارد حیاط سفارت شده و به خانه او که گوشه سفارت بود رفتم، همسرش نیز مثل او گیج شده بود. به او سلام کردم. آقای آرام مرا به عنوان نماینده دولت موقت معرفی کرد. نگران آینده خود بود. به او گفتم: اگر همکاری کنید به کارتان ادامه خواهید داد.

 کنار تلفن نشستم. آقای آرام تلفن کاردار را گرفت و با کار دار سفارت آقای پرویز زاهدی صحبت کرد و گفت: آقای قدیری، نماینده دولت موقت اینجا هستند و می‏خواهند با شما صحبت کنند.

 کار دار پرویز زاهدی، پسر عموی اردشیر زاهدی بود. ظاهراً از 16 بهمن که با سفارت تماس گرفته بودم و خود را نماینده دولت موقت معرفی کرده بودم. سفیر که انصاری نام داشت و الآن از فعالان ضد انقلاب خارج از کشور است، مفقودالاثر شده بود. گوشی را گرفتم و سلام کردم. مهلت نداد و گفت، قربان سلام عرض می‏کنم. من نوکر و چاکر شما هستم. هر چه امر بفرمایید اطاعت می‏کنم!!!

نوکرم چاکرم، اصطلاحی بود که معمولاً  در محافل دیپلماتیک شاهنشاهی، توسط هر مقامی نسبت به مقام ما فوق بیان می‌گردید.

 گفتم: همین الآن به سفارت بیایید و در را باز کرده و سفارت را تحویل ما دهید.

 گفت: هر چه امر بفرمایید. من هم اطاعت خود را از شما و دولت موقت اعلام می‏کنم و افزود: اگر اجازه دهید من فردا اول وقت در سفارت حاضر شده و کلید را تحویل خواهم داد و خود و همکاران در خدمت شما خواهیم بود.

در حقیقت سفارت فتح شده بود. همه چیز مثل موم در دست ما بود و سفارت را در اختیار داشتیم.

البته این اعلام وفاداری او مصلحتی بود. کسانی که یک عمر نوکری دربار را کرده‌اند و در فساد غوطه خورده‌اند نمی‌توانند  نسبت به انقلاب اسلامی و مردم وفادار باشند.

 دیر وقت بود و باید به فکر برنامه‌های فردا می‌بودیم. با در خواست او موافقت کردم و گفتم: بسیار خوب، فردا ساعت 7 صبح اینجا باشید. اما وارد ساختمان نشوید، با حضور من باید در سفارت باز شود و فردا خواهم گفت که چه باید کرد و ضمناً فردا جز کارکنان سفارت و آن‌هایی که من می‏گویم هیچ‌کس حق ندارد وارد سفارت شود.

 گفت: اطاعت قربان هر چه بفرمایید.

با چند بار نوکرم، چاکرم گفتن خداحافظی کرد. خیال من راحت شد که دیگر از بابت کارکنان سفارت مشکلی نخواهیم داشت. آقای آرام، نگهبان ارمنی سفارت که صدای کاردار سفارت و لحن او را از تلفن شنیده بود کاملاً تغییر حالت داده بود. از اینکه در سفارت را به روی ما باز کرده بود و اجازه داده بود تا ما از خانه‏اش تلفن کنیم، خوشحال بود و تعارف کرد تا شام را در منزلش بخوریم، اما من تشکر کردم و لب به چیزی نزدم.

 به او گفتم: بدون اجازه من هیچ‌کس حتی خود کار دار و کارکنان سفارت و خود شما هم حق ورود به ساختمان سفارت را ندارید. من فردا صبح زود می‏آیم و آنچه باید انجام گیرد را می‏گویم. به او تأکید کردم که کارکنان سفارت فقط وارد محوطه حیات سفارت شوند و هیچ ایرانی و غیر ایرانی را نیز به درون محوطه سفارت و حیاط هم راه نمی‏دهید. تابلوی سفارت شاهنشاهی را  با کاغذ یا پارچه بپوشانید، تا فردا تابلوی جدید نصب کنیم. اطمینان داد که تمام موارد فوق را رعایت خواهد کرد. من هم قول ادامه حضور او را در سفارت دادم و از همکاری او تشکر کردم. از صحبت‌های من، هم او و هم همسرش خوشحال شدند. با مأمور رمز از سفارت بیرون آمدم. مأمور رمز هم از نتیجه کار راضی و به آینده خود امیدوار بود.

آن نگهبان ارمنی سال‌های سال در سفارت به همکاری ادامه داد. و از پرتلاش‏ترین کارمندان سفارت بود. کارمند رمز مورد اشاره نیز در وزارت خارجه باقی ماند و مدتی را نیز تحت مدیریت اینجانب در زمان تصدی پست مدیر کلی اطلاعات و مطبوعات وزارت امور خارجه کار کرد، احتمالاً الآن باید بازنشسته شده باشد. پرویز زاهدی، مدتی کاردار بود و سپس وقتی مأموریتش پایان یافت از بازگشت به کشور امتناع نمود و ظاهراً عازم آمریکا شد.

22 بهمن 1357، شب، در حالی که باران می‏بارید سفارت را ترک کردم. در حالی که سفارت به زیبایی فتح شده بود. در حالی سفارت را ترک کردم که امید دیدار مجدد حضرت امام (ره) پدر و مادرم و بازگشت به ایران در دلم شادی و شعف ایجاد کرده بود. آخر من از سال 1353 تا پیروزی انقلاب اسلامی یعنی به مدّت 5 سال نتوانسته بودم به ایران باز گردم.

 برادرم فریدون که دو سال از من کوچک‌تر است و او هم برای تحصیل در رشته معماری به ایتالیا آمده بود، در تابستان سال 1355 به ایران باز گشت و نتوانست به ایتالیا بازگردد. ساواک او را دستگیر و ممنوع‌الخروج کرده بود.

 ساواک از فعالیت‌های او اطلاعی نداشت و نمی‏دانست که او هم در بنیان‌گذاری انجمن اسلامی فلورانس که اولین انجمن در ایتالیا بود، شرکت داشت و بسیار هم فعال بود. لیکن ساواک از فعالیتهای من اطلاعاتی بدست آورده بود. فعالیت انجمن اسلامی فلورانس تا آن زمان مخفی بود. ولی وقتی که فهمیدم که لو رفته‏ام، فعالیت خود را به صورت علنی آغاز کردم و این امر امکان فعالیت بیشتری را برایم ایجاد کرد. البته امید به بازگشت به ایران را از دست داده بودم و 5 سال بود از دیدن پدر و مادر و سایر بستگان عزیزم محروم بودم .

هوا سرد و بارانی بود. به سمت منزل محمد جلالی رفتم و شب را نزد او ماندم. او داشت عکسی از حضرت مام (ره) را که مشت خود را گره کرده بود روی پارچه‌ای سفید می‏کشید، تا درب سفارت را به آن مزّین کنیم. بقیه هم کم و بیش آمده بودند. ماجرای حضور من در سفارت و گفتگویم با کاردار را برایشان گفتم: هم از آنچه پیش آمده بود خوشحال بودیم. سفارت بدون درگیری فتح شده بود. ما فقط نگران اوضاع در ایران بودیم.

اولین کنفرانس مطبوعاتی

آخرین ساعات 22 بهمن و اولین ساعات 23 بهمن را در منزل محمد جلالی بودیم. آقای حسین بنک‌دار هم همراه ما بود. با او در نوفل لوشاتو آشنا شده بودم. سال‌ها در زندان‌های رژیم شاه زیر شکنجه به سر می‏برد. قدّی کوتاه داشت و لاغر اندام بود و آثار دشواری زندگی بر چهره‏اش نمایان بود. آخر او سال‌ها زیر شکنجه ساواک زجر کشیده بود. در نوفل لوشاتو با هم خیلی صحبت کرده بودیم. از مجاهدین خلق اطلاعات خوبی داشت. اطلاعاتی را در مورد روند مارکسیست شدن عده‏ای از آنان و التقاطی بودن عمده افراد الباقی و همکاری مارکسیست‌ها و ساواک برای کشتن افراد مؤمن سازمان، اطلاعاتی به من داده بود. وقتی تصمیم گرفتم از نوفل لوشاتو به ایتالیا بیایم. از او نیز دعوت کردم با من بیاید و او هم در نهایت دعوت را پذیرفت. چند جلسه بزرگ نیز برای او ترتیب داده بودیم تا او حقایقی را که در مورد سازمان مجاهدین می‏داند بیان کند. چپی‏ها سعی کرده بودند جلسات را بهم بریزند. به هر طریقی بود جلسه را اداره می‏کردم. او ریش پروفسوری داشت و سنش شاید 10 سال از من بزرگ‌تر بود.

اگر چه من 16 بهمن، در مراجعه حضوری خود به سفارت، خود را نماینده دولت موقت انقلاب معرفی کرده بودم و خواستار تحویل گرفتن سفارت شده بودم، لیکن احسان کردم، بهتر است او را به عنوان نماینده دولت موقت معرفی کنم. او قدری تردید داشت و می‏گفت: آخر ما با تهران هماهنگ نکرده‏ایم! گفتم: اگر تهران بخواهد کسی را به عنوان نماینده معرفی کند، چه کسی بهتر از شما و اعضای انجمن اسلامی ایتالیا می‏تواند انتخاب کند. ما فرصت نداریم با تهران هماهنگ کنیم. فرصت‏ها را نباید از دست داد. دیر بجنبیم ممکن است سفارت به دست دانشجویان چپی بیفتد. یا کارکنان سفارت ممکن است اسناد را از بین ببرند و یا اموال را غارت کنند. این اموال الآن دیگر متعلق به جمهوری اسلامی ایران است!

او تردید داشت. به او گفتم تو تلاش کن با تهران تماس بگیری و هماهنگ کن. اگر در نهایت نخواستی به عنوان نماینده دولت موقت معرفی شوی، من خودم را نماینده دولت موقت معرفی می‏کنم و به شوخی به او گفتم: من دانشجویم و تو پروفسوری. لااقل ریشت پروفسوری است و برای معرفی به عنوان رئیس نمایندگی مناسب‏تر هستی. ضمن اینکه چون او مدت‌ها در زندان و زیر شکنجه بود، فکر می‏کردم که بهتر است او را به عنوان نماینده دولت موقت معرفی کنم. به او گفتم نگران نباشد، چون من عملاً سفارت را اداره خواهم کرد ولی تو رسماً رئیس باش. از او خواستم خود را برای برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی در روز 23بهمن در محل سفارت آماده کند و افزودم که فردا باید کاری کنیم که کارکنان سفارت اطلاعیه‏ای را امضاء نموده و حمایت خود را از انقلاب اسلامی و دولت موقت اعلام دارند و خبر آن را روی تلکس‏های خبری بفرستیم. در مورد آنچه باید در کنفرانس مطبوعاتی گفته شود هم هماهنگی شد. او با یک نفر در تهران تماس گرفته و موضوع را مطرح کرده بود و بالاخره قبول کرد که به عنوان نماینده دولت موقت معرفی شود و گفت: به آنها اطلاع دادم تا لااقل تکذیب نکنند.

حدود ساعت 5 صبح با پارچه مزّین به عکس حضرت امام (ره) عازم سفارت شدیم. آن ارمنی که نام مستعارش آرام بود، در را برایمان باز کرد، هنوز هیچ‌کس نیامده بود. عکس حضرت امام را در قسمت بالای در ورودی سفارت که مشرف به خیابان بود نصب کردیم و تابلوی سفارت جمهوری اسلامی ایران را روی تابلوی سفارت شاهنشاهی که از شب قبل روی آن پوشانده شده بود نصب نمودیم. آقای آرام (نگهبان) در ساختمان سفارت را در حضور من باز کرد. روز قبل ادعا کرده بود که کلید ساختمان را ندارد، ولی دیگر فهمیده بود که رژیم شاه ماندنی نیست و همکاری را آغاز کرده بود، همکاری‏ای که سال‌ها به طول انجامید. دقایقی بعد از اینکه وارد ساختمان سفارت شدم، چند نفر از اعضای انجمن اسلامی به سفارت رسیدند به آنها گفتم: الآن در خاک جمهوری اسلامی ایران هستید و اینجا به اسلام تعلق دارد و اموالش هم مال مردم است. طبق قواعد دیپلماتیک سفارت هر کشوری خاک کشور آن سفارت محسوب می‏گردد.

از آنها خواستم مراقب باشند به هیچ چیز آسیبی نرسد و گفتم: عکس‏های شاه و فرح و هر گاو و خر دیگر را از قاب‏ها در آورند، و به قاب آن آسیب نرسانند. آن عکس‏ها را هم باید جمع کرده و طی مراسمی به آتش بکشیم. در زیرزمین سفارت یک کتابخانه قرار داشت. تعدادی صندلی پشت هم قرار داشت و محل مناسبی برای برگزاری کنفرانس مطبوعاتی بود. گفتم هیچ‌کدام از کارکنان حق ندارند به طبقات دیگر وارد شوند. همه کارکنان به کتابخانه که در زیر زمین است بروند و تا تعیین تکلیف آنجا بمانند. ساعت 7 صبح، پرویز زاهدی (کاردار سفارت) آمد و دید ما سفارت را در اختیار داریم. تعظیم کرد و نوکرم چاکرم راه انداخت. کارکنان سفارت یکی بعد از دیگری وارد سفارت شده، طبق برنامه به کتابخانه می‏رفتند. در جمع کارکنان سفارت که کاردار نیز در بین آنها بود حضور یافتیم و در مورد انقلاب اسلامی، امام خمینی (ره) رژیم سفاک شاهنشاهی صحبت کردم و گفتم که اگر کسی مرتکب جنایت نشده باشد، در صورت همکاری صادقانه می‏تواند به کار خود ادامه دهد. خیلی از این جمله خوشحال به نظر می‏رسیدند. گفتم اولین گام این است که متنی تهیه شود و نظر خود را در مورد دولت موقت بنویسید. چند نفری بلند شدند و در حمایت از حضرت امام (ره) و دولت موقت صحبت مختصری کردند. متنی مبنی بر انزجار از رژیم شاهنشاهی و جنایات آن و حمایت از انقلاب اسلامی، حضرت امام(ره) و دولت موقت به امضاء همگی رسید و خبر آن در اختیار رسانه‏های گروهی قرار گرفت و برای تهران نیز مخابره شد. کارکنان سفارت، با نام من کم و بیش آشنا بودند. شاید قبلاً مصاحبه‏‌های تلویزیونی مرا به عنوان سخنگوی انجمن اسلامی ایتالیا دیده بودند. در یک مصاحبه تلویزیونی که هنگام انتصاب بختیار به نخست وزیری انجام شد و از برنامه خبر شبکه 2 تلویزیون ایتالیا پخش شده بود، گفته بودم که بختیار هم همچون ازهاری خواهد رفت و انقلاب اسلامی پیروز و جمهوری اسلامی برقرار خواهد گردید. در آن مصاحبه از من سؤال شده بود که: آیا شما (نهضت اسلامی ایران) با گروه‌های کمونیست ایرانی ضد رژیم شاه همکاری می‏کنید؟ گفته بودم که ما هیچ همکاری با آنها نداریم و راهمان جدا از راه آن‌هاست. سؤال شده بود که ولی آنها علیه رژیم شاه فعالیت می‏کنند و من جواب داده بودم که: ضد رژیم شاه فعالیت می‏کنند. ولی در این انقلاب که انقلاب اسلامی است و برای حاکمیت اسلام است هیچ نقشی و حضوری نداشته و بین مردم جایگاهی ندارند. تأکید من بر عدم حضور کمونیست‏ها در انقلاب و نداشتن پایگاهی در بین مردم و عدم همکاری مسلمانان با آنان خشم چپی‏های ایرانی را برانگیخته بود و مورد تهدید آنها قرار گرفته بودم. کارکنان سفارت می‏‌دانستند که من چند روز قبل، یعنی 16 بهمن، به سفارت مراجعه کرده و خود را نماینده دولت موقت معرفی کرده بودم و الآن نیز می‏بینند که محور هماهنگی امور هستم و به همین دلیل نیز از اینکه آقای حسین بنک‌دار را به عنوان نماینده دولت موقت معرفی کردم، متعجب به نظر می‏رسیدند. ولی تمکین کرده بودند. ساعت 9 صبح جمعیت زیادی از گروه‌های چپی ایرانی جلوی سفارت جمع شده بودند و آمده بودند تا سفارت را به اشغال خود در آورند که با عکس حضرت امام (ره) و تابلوی سفارت جمهوری اسلامی ایران مواجه شده بودند.

پیغام دادند که ما هم می‏خواهیم بیاییم به شما کمک کنیم. به دوستانم گفتم نباید بگذاریم که داخل بیایند. فرصت درگیر شدن هم نداریم، باید با سیاست ردشان کنیم تا امور قدری سامان بیابد. از طرفی قرار بود تا دو ساعت دیگر کنفرانس مطبوعاتی برگزار شود. به بیرون سفارت رفتم و شروع کردم برای آنها سخنرانی کردن. آنها را بدون توجه به عضویتشان در گروه‌ها، به عنوان ایرانی مقیم رم مخاطب قرار دادم. ابتدا پیروزی انقلاب اسلامی را به همه تبریک گفتم و از اینکه این جا جمع شده‏اند تشکر کردم!

 گفتم: الآن نیاز به کمک نداریم. ولی اگر نیاز شد شما را خبر خواهیم کرد. شما بروید منزل و گوش به زنگ باشید تا اگر لازم شد شما را خبر کنیم. قرار شد چند نفر از آن افراد محور شوند و همه مرتباً به منازل آنها زنگ بزنند، تا اگر نیاز بود و ما آنها را خبر کرده باشیم، بتوانند سریعاً جمع شوند. چند نفر از آنها گفتند. که هنوز رفراندومی برگزار نشده است که شما نام سفارت را گذاشته‏اید "سفارت جمهوری اسلامی ایران". پاسخ دادم: مردم در راهپیمایی‌های میلیونی در سراسر کشور با شعار خود "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی"، در حقیقت رای خود را داده‌اند و با خون خود آن را امضاء کرده‏اند و از نظر ما (انجمن اسلامی در ایتالیا) همین قدر کفایت می‏کند. لیکن، در آینده رفراندوم برگزار خواهد شد و هر چه مردم رای دهند همان خواهد شد. آنها رفتند و مرتباً با آن چند نفر تماس می‏گرفتند و آنها نیز مرتباً به سفارت زنگ می‏زدند که چه شد؟ طبیعتاً هرگز آنها را به کمک فرا نخواندیم. هم چون نیازی به همکاری آنها نداشتیم و هم به‌دلیل اینکه کسانی را که اعتقادی به خدا نداشتند شایسته همکاری نمی‏دانستیم و همکاری با آنان را بر خود حرام می‏دانستیم .آنها رفتند و خبرنگاران، یکی بعد از دیگری برای کنفرانس مطبوعاتی می‏آمدند.

 کنفرانس مطبوعاتی برگزار شد. آقای بنک‌دار، طبق قرار قبلی، مطالبی را گفت و من هم مدیریت کنفرانس و ترجمه آن را بر عهده گرفتم و گاهی هم خودم به سؤالات پاسخ می‏دادم. این اولین کنفرانس مطبوعاتی بود که در دوران جمهوری اسلامی ایران برگزار می‏کردم. در ظهر روز 23 بهمن سال 1357 خبر آزاد سازی سفارت، حمایت کارکنان سفارت از دولت موقت و کنفرانس مطبوعاتی مثل توپ در ایتالیا صدا کرد. عملاً عمده اخبار شبکه‏های رادیو تلویزیونی به اخبار ایران اختصاص داشت و اخبار مربوط به سفارت نیز در کنار آن منعکس می‏شد. روزنامه عصر رم ( ایل مساجرو) مطلبی را در مورد اقدام ما در رم نوشته بود که خیلی برایم شیرین بود. این روزنامه عکس سر در سفارت را که عکس حضرت امام (ره) با مشت گره کرده روی آن نصب شده بود را چاپ و این تیر را برای آن انتخاب کرده  بود: "انقلاب اسلامی در رم هم به پیروزی رسید"

روز 24 بهمن، اخبار ایران در صدر اخبار رسانه‌های ایتالیا  قرار داشت و اخبار مربوط به سفارت هم در همه روزنامه‌ها منتشر شد.  والسلام

۹۲/۰۲/۲۶

نظرات  (۵)

۱۸ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۰۵ بنیامین دهقانیان
جسارت و شهامت و البته درایت شما برای همه جوان های هم سن و سال بنده قابل تقدیر و احترامه ...
۲۰ آذر ۹۲ ، ۱۰:۳۸ عاشق شهادت
سلام، دکتر قدیری بنده از طریق سایت و مطالب عنوان شده از طرف شما با شهید ادواردو انیلی آشنا شدم، حس غریبی به من دست داد احساس می کنم چقدر این شهید بزرگوار را دوست دارم با اینکه وی را تا به حال ندیدم ولی حس دل تنگی به من دست داد، به قول شما انسان سوپر میلیاردر باشد ولی پشت پا بزند به همه آنها و مظلونه شهید شود  انوقت ما به خاطر تکه ای نان .........
راستی دکترجان مزار این شهید بزرگوار کجا است؟
پاسخ:
سلام
مزارش در کلیسای خانوادگی در شهر تورینو است.
آیا الان با احساس وظیفه  میتواندیپلمات شد و ب اسلام خدمت کرد؟

پاسخ:
با احساس وظیفه می توان داوطلب شد. ولی اینکه پذیرفته شود بستگی به شرایط و ضوابط قانونی دارد.
۲۷ تیر ۹۲ ، ۱۳:۴۶ دانشجوی سابق
سلام
به تازگی با سایت شما آشنا شده ام. این مطلب را تا کنون نخوانده و نشنیده بودم. برایم خیلی جالب بود. این خیلی خوب است که شما در عین التزام به رهبرتان، ابتکار عمل و وقت شناسی هم داشته اید. یکی از ویژگیهای نیروهای مفید و کارآمد این است که اولاً گوش بفرمان مدیر و مافوق خود باشند. و در ثانی این مسأله باعث نشود که خودشان احساس مسئولیت نکنند. نیروی خوب نیرویی است که بتواند هر جا که لازم بود تکلیف و وظیفه ی خودش را تشخیص بدهد و در مسیر اهداف و در حمایت از مدیر و رهبر بتواند اقدام لازم را انجام دهد.
البته خیلی مهم است که دچار خودسری نشویم. شاید سخت ترین قسمت کار همین باشد. چون گاهی ممکن است انسان از ترس اینکه مبادا مرتکب عمل خودسرانه و نابجایی شود، ترجیح بدهد هیچ کاری نکند و به این ترتیب ممکن است فرصتهای مهمی از بین بروند.
بهرحال شما توانستید به مدد توکل بر خداوند و با ایمان خالصانه و صادقانه در زمان مناسب تصمیم مناسب بگیرید و شکر خدا توفیق هم یافتید.
با آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون برای شما
چقدر خود شیفته هم هستید دیپلمات شدید سودش را هم بردید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">